صفحه ها
دسته
....
يادياران قديمي نرود از دل تنگ...
سایت
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1406420
تعداد نوشته ها : 878
تعداد نظرات : 1097

Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 

 

اول خدا

 

جون بگیر ای من مرده!بگو حقت و کی خورده ؟

بگو کی واژه ی عشق و از دل حافظه برده ؟

 

چه کسی سایه ی سنگی کشیده رو تن مهتاب ؟

من چشامو جا گذاشتم توی رخوت کدوم خواب ؟

 

منو بسپار به ترانه ، به یه آواز ، به یه فریاد

کاری کن قاصدکامون گم نشن تو کوچه ی باد

 

نذار از صدا بیافتم تو سکوت بی مروت

همیشه یه دنیا حرفه پشت نقطه چین وحشت.....

 

              "  ترانه سرا : یغما گلرویی / خواننده : امیر کریمی "

 

دسته ها : ترانه
دوشنبه 30 1 1389

 

 اول خدا



یک لحظه جدا از این همه غم نشدی

ای دل تو مگر خراب عالم نشدی



با این همه زخم باز عاشق شده ای ؟

ای دل تو هنوز هم که آدم نشدی!

 

                    " ؟ "

دسته ها : دو سه خطی ها
يکشنبه 29 1 1389

 

 اول خدا 

 

خدایا تو همیشه گفته ای که بی نیازی ، بی نیاز بی نیاز.

اما همه کس و همه چیز به تو نیاز دارند و اگر یک لحظه ، فقط یک لحظه

 از مهربانی ات دست بکشی ، دنیا تمام می شود . اصلاً همه چیز نیست و نابود می شود.

تو بارها گفته ای این زندگی بیهوده نیست.

بارها گفته ای که ما را بی خودی به دنیا نیاورده ای .

هدفی وجود دارد ،هدفی بزرگ و قیمتی !

 هدفی که عبادت وسیله ای برای رسیدن به آن است .

من مطمئنم عبادت های ما نفعی برای تو ندارد .

اگر هم فایده ای دارد ،فایده اش مال ماست .

این که از ما می خواهی عبادتت کنیم ، نشان مهربانی توست .

عبادت یک وسیله است . برای پیدا کردن راه .

 یک چراغ راهنما ، شاید هم یک نقشه .یا شاید توشه ای برای سفرمان .

بالاخره باید توی این کوله پشتی چیزهای مهمی بریزیم .

چیزهای به درد بخور و اساسی .

اما ته ته همه ی عبادت ها ، فهمیدن توست .

 می دانم تو از عبادت های تو خالی خوشت نمی آید .

عبادتی که ما را به تو نرساند ، عبادت نیست .

خدایا !

کمکم کن تا عبادت هایم از تو پر شوند .         

آمین یارب العالمین .

                                                " عرفان نظر آهاری "

 

يکشنبه 29 1 1389

 

 

اول خدا



خانه ام وقتی که می آیی ، تمامش مال تو

هرچه دارم ، غیر تنهایی ، تمامش مال تو


صد دو بیتی ، صد غزل دارم و حتی یک بغل

شعر های خوب نیمایی ، تمامش مال تو



ضرب آهنگ غزل هایم ، صدای پای توست

این صدای پای رویایی ، تمامش مال تو


بیکران سبز اقیانوس آرام دلم!

ای پری خوب دریایی ، تمامش مال تو



خوب یادم هست گفتی:عشق یک بخش است ،عشق !

بخش کردم ، عشق ! یک جایی ، تمامش مال تو



هرسه حرف عشق مثل تو پر از زیبایی اند

حرف های پر ز زیبایی ، تمامش مال تو


عشق من ، عشق زمینی نیست باور کن عزیز

عشقم ، این عشق اهورایی ،تمامش مال تو


باز هم بیت بد پایان شعرم مال من !

بیت های خوب بالایی ، تمامش مال تو!



                                                             "مرتضی کشاورز"

شنبه 28 1 1389

 

 

اول خدا

دوستان خوبم سلام

این مطلب رو دیروز توی سایت خوندم . برام جالب بود!

گفتم حیفه که شما نخونیدش .

 

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.

پسربچه

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد.

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه میرفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ.

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات.

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایم سرازیر شد.

پرسید مامانت خانه نیست؟

گفتم که هیچکس خانه نیست.

پرسید خونریزی داری؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.

پرسید : دستت به جا یخی میرسد؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم.

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات.

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد.

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم.

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست.

سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم.

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست کهپسربچه

 به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد.

اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد.

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات.

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم.مرد

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات.

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.

پرسید : دوستش هستید؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش.

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند .... خودش منظورم را می فهمد.

 

 

گروه کودک و نوجوان سایت تبیان

 

دسته ها : ادبیات
شنبه 28 1 1389

 

 

اول خدا

 

سرمشق های آب ، بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلم ها ، یادمان رفت

گل کردن لبخندهای همکلاسی

دریک نگاه ساده حتی یادمان رفت

ترس از معلم ، پای تخته ، حل تمرین

آن لحظه های بی کلک را یادمان رفت

راه فرار از مشق های زنگ اول

ای وای ننوشتیم آقا یادمان رفت

آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم

جدیت " تصمیم کبری " یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

یادش به خیر! اما خدا را یادمان رفت

درسی که چوپان دروغگو داد، خواندیم

زشتی کارش دیدیم اما یادمان رفت

از مادر عباس خواندیم و ولیکن

مهر و محبت را ، صفا را یادمان رفت

در گوشمان خواندند رسم آدمیت

آن حرفها را زود اما یادمان رفت

فردا چه کاره می شوی موضوع انشاء

ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت

گاو عمو با شاخ تیزش یادمان هست

اما تشکر از خدا را یادمان رفت

دیروز تکلیف ، آب بابا بود و خط خورد

تکلیف فردا، نان و بابا یادمان رفت

 

                                                              "  حسین جعفرزاده "

 

دسته ها : شعر
جمعه 27 1 1389

 

 

اول خدا

 

" آگهی خراسانی "شاعر زمان صفویه سرگذشتی شنیدنی دارد.

او از فضلای عهد خود بود و به علت حرص مال دنیا کارهای ناشایستی

می کرد ، از قول پادشاهان و بزرگان فرامین جعلی صادر می کرد وگاهی

نیز آن ها را هجو می نمود. منظومه ای به نام " شهر آشوب " ساخت

که در آن مردم و"امیرخان "حاکم هرات را هجو نمود.

حاکم دستور داد که دست و زبانش را ببرند تا دیگر مردم از دست و زبان

 او آسوده باشند ، اما وقتی دست و زبانش را بریدند به نفع او تمام شد .

" سام میرزای صفوی "در " تحفه ی سامی " از او اسم می برد و می گوید :

دست راست او را بریدند ، مجبور شد با دست چپ بنویسد و غریب آن

که خطاط قابلی شد و قبل از بریدن زبان دچار لکنت بود پس از آن که

نوک زبانش را قطع کردند ، آن عیب او نیز رفع و نطق شاعر گویا شد!

 

                                   " آسمان و ریسمان "

 

دسته ها : حکایت
جمعه 27 1 1389

 

 

خدایا !

سال هاست که به دنیا آمده ام و هفته هاست که برایت می نویسم.

اما هنوز نمی دانم چرا هستم وچرا برایت می نویسم؟ نمی دانم برای چه

به دنیا آمده ام و قرار است روی این زمین گرد و قلمبه چه کار کنم ؟

راستی ! اگر به دنیا نمی آمدم ، چه کسی جای خالی مرا احساس می کرد؟

اصلاً برای دنیا چه فرقی می کرد که من باشم یا نباشم ؟

دنیا آن قدر شلوغ است که هیچ کس متوجه ی نبودن من نمی شد.

بعد ش هم که بمیرم ، مطمئنم هیچ اتفاقی نمی افتد و همه چیز به خوبی و

خوشی پیش می رود. باز هم صبح می شود و خورشید در می آید .

بازهم شب می شود و یک عالم ستاره ، سر و کله شان پیدا می شود.

 بهار می شودو تابستان . پاییز می آید و زمستان.

دنیا به خاطر هیچکس تعطیل نمی شود ، به خاطر هیچ کس .

اما حالا قرار است چه کار مهمی انجام دهم ؟حالا که هستم و حالا که به

دنیا آمده ام .کاری که به خاطرش مرا آفرید ه ای ، کدام کار است ؟

امروز داشتم سوره ی " الذاریات " را می خواندم . به آیه ی 56 که

رسیدم خیلی تعجب کردم . آیه این بود :

" جن و انس را جز برای عبادت نیافریدم " .

اما خدایا !

تو قبلاً گفته بودی : " نیازی به عبادت هیچ کس نداری ".

حالا می گویی : " علت آفریدن آدم فقط همین است "؟

خدایا !

این خیلی خودخواهانه است ، خیلی خودخواهانه !

امیدوارم از من دلخور نشوی ، ولی من این طور فکر می کنم .

شاید بعداً در این باره باز هم صحبت کنیم .

 

                            " عرفان نظر آهاری "

جمعه 27 1 1389

 

اول خدا

 

عسل خوردم امروز

اما قوی نشدم

بامزی هم دروغ بود.

 

                           " ؟  "

 

دسته ها : دو سه خطی ها
پنج شنبه 26 1 1389

 

اول خدا

 

افسوس که عشق بی محتوا شده
مثل متر سکی است که آدم نما شده


بی خود نگفته اند که شاعر شنیدنی ست
وقتی تمام حنجره ها بی صدا شده


آیا به نام عشق گدایی نکرده اند؟
آن قلب های بسته که با سکه وا شده


آنجاکه حرف الفبای عاشقی
بازیچه ی کلاس هوس های ما شده


باور نمی کنم که به پا شوق عاشقی است
شاید که کفش های دلم تا به تا شده

 

                                                                  "  ؟  "

 

دسته ها : شعر
پنج شنبه 26 1 1389
X