صفحه ها
دسته
....
يادياران قديمي نرود از دل تنگ...
دوستان نازنينم
مداحی
سایت
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 715794
تعداد نوشته ها : 1349
تعداد نظرات : 1772

Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 

اول خدا

 

 

 

لب نگار كه باشد رطب حرام بود

زمان واجبمان مستحب حرام بود

 فقيه نيستم اما به تجربه ديدم

بدون عشق مناجات شب حرام بود

اگر كه هست طبيبم طبيب دوّاري

به من معالجه ي در مطب حرام بود

 برآنكه دشمن اولاد توست نيست عجب

كه نطفه اش نسب اندر نسب حرام بود

يتيم مكه اي اما بزرگ دنيايي

اگر چه خاك نشيني، هميشه بالايي

مرا اويس شدن در هواي تو كافي است

اگر چه باز نديدم، دعاي تو كافي است

 همينكه بوي تو را در مدينه حس كردم

لبم رسيد به خاك سراي تو كافي است

چه حاجتي به پسر داري اي بزرگ قريش

همينكه فاطمه داري براي تو كافي است

همينكه اوّل هر صبح پيش زهرايي

براي روشني لحظه هاي تو كافي است

قسم به اشهد ان لااله الا الله

تو آمدي كه بگويي علي ولي الله...

 

" علي اكبر لطيفيان "

 

دسته ها : آينه ي عشق
دوشنبه 29 3 1391

 

اول خدا

 

كافر نيستم اما

 

يكبار نشد " آيه الكرسي " بخوانم و

 

از سفر چشمان تو

 

سلامت برگردم !

 

" رضا كاظمي "

 

دسته ها : دو سه خطي ها
دوشنبه 29 3 1391

 

 

لااله الا الله الملك الحق المبين

 

 يا اباصالح المهدي "عج " ادركني

 

 

منتظر مانده زمين تا كه زمانش برسد
صبح همراه سحر خيز جوانش برسد

خواندني تر شود اين قصه از اين نقطه به بعد
ماجرا تازه به اوج هيجانش برسد

پرده چاردهم وا شود و ماه تمام
از شبستان دو ابروي كمانش برسد

ليله القدر بيايد لب آيينه‌ي درك
سوره فجر به تاويل و بيانش برسد

نامه داده ست ولي عادت يوسف اينست
عطر او زودتر از نامه رسانش برسد

شعر در عصر تو از حاشيه بيرون برود
عشق در عهد تو دستش به دهانش برسد

ظهر آن روز بهاري چه نمازي بشود
كه تو هم آمده باشي و اذانش برسد

" قاسم صرافان "

[تصوير: all444xw5.gif]



دسته ها : موعود
پنج شنبه 25 3 1391

 

 

 اول خدا

 

سلام عشـق ِ قديـمـي !سلام آقاي  ِ ...

چقـدر حس قشنگي ست اينكه جا پاي  ِ  -

 


شـما شبي بگـذارم اگـر چه مي دانـم

شـما بزرگتريد از تمـام دنـيـاي ِ -

 


غريب و كوچك من ... نه! نمي شود يكـبار

كمـي مماس شود بال من و پرهـاي  ِ ... ؟!!

 


هميشـه من ته دره ولـي شما انگار

هميـشه دورتـر از من ، درست بالاي  ِ ...

 


كه ... نقطه چين بگذارم چقدر حرفم را  ...

چقــدر گريه كنم هي تمام شب هاي ِ ...

 


نمي شـود به شما گفت " دوســ...." من آخــر

بگــو چــكــار كنــم تــا كمــي دلـت جاي ِ ...

 

" فاطمه حق ورديان "

 

چهارشنبه 24 3 1391


 

لااله الا الله الملك الحق المبين




 امام زمان 0- امام مهدي - سرخ

 

يااباصالح المهدي "عج " ادركني

 

دلم گرفته از اين جمعه هاي تكراري

دلم گرفته از اين انتظار اجباري

چه قدر ندبه بخوانم! چرا نمي آيي؟

چه ديده ايي كه از اين دل شكسته بيزاري!؟

نيا! به درد خودم گريه مي كنم، باشد

شما كه از بدي حال من خبر داري

«صلاح مملكت خويش خسروان دانند»

ازاين به بعد غزل، من ندارم اصراري

نيا! كه وُسع خريد كلافِ نخ هم نيست

شما كه با خبر از نرخ هايِ  بازاري

امان نمي دهدم گريه، درد و دل دارم

به سينه مانده چه ناگفته هايِ  بسياري

به جان مادرت آقا به كار مي آيم

مرا اگر تو در اين روضه ها  نگه داري

به درد مي خورم آقا، مرا تحمل كن

به جاي «شيعه» بخوانم «غلام درباري»

تو شاهدي! جگرم خرجِ روضه هاتان شد

گمان كنم كه به من اندكي بدهكاري

ببخش، حرف زيادي زدم، غلط كردم

شما امامي و من هم غلام، مختاري

مرا فراق و غمت مي كشد، تو خواهي ديد

كه خورده برگه ي ترحيم من به ديواري

" وحيد قاسمي "

 

[تصوير: all444xw5.gif]



دسته ها : موعود
پنج شنبه 18 3 1391

 

اول خدا

 

دليل نيامدنت از اين دو حالت خارج نيست

 

يا نمي خواهي ام  يا ...

 

يا ابوالفضل !

 

يعني نمي خواهي ام ؟!

 

بهرنگ قاسمي

 

دسته ها : دو سه خطي ها
پنج شنبه 18 3 1391

 

اول خدا

 

 

 

مصرع ناقص من كاش كه كامل مي شد
شعر در وصف تو از سوي تو نازل مي شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نيست
واژه در دست من آنگونه كه مي خواهم نيست

من كه حيران تو حيران توام مي دانم
نه فقط من كه در اين دايره سرگردانم

همه ي عالم و آدم به تو مي انديشد
شك ندارم كه خدا هم به تو مي انديشد

در زمين هستي وآن سوتر از افلاك تويي
علت خلق زمين اي پدر خاك تويي

كعبه از راز جهان راز خدا آگاه است
راز ايجاز خدا نقطه ي بسم الله است

كعبه افتاده به پايت سر راهت، سرمست
«پيرهن چاك و غزل خوان و صراحي در دست»

كعبه وقتي كه در آغوش خودش يوسف ديد
خود زليخا شد و خود پيرهن صبر دريد

كعبه بر سينه ي خود نام تو اي مرد نوشت
قلم خواجه ي شيراز كم آورد، نوشت:

«ناگهان پرده برانداخته اي يعني چه
مست از خانه برون تاخته اي يعني چه»

راز خلقت همه پنهان شده در عين علي ست
كهكشان ها نخي از وصله ي نعلين علي ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر مي گويد
«ها عليٌ بشرٌ كيفَ بَشر» مي گويد

واژه ها روي ابابيل لبت سجيل است
دام بگذار كه گنجشك تو جبرائيل است

نه فقط دست زمين از تو تو را مي خواهد
سالياني ست كه معراج خدا مي خواهد-

زير پاي تو به زانوي ادب بنشيند
لحظه اي جاي يتيمان عرب بنشيند

واي اگر تيغ دو دم را به كمر مي بستي
واي اگر پارچه ي زرد به سر مي بستي

در هوا تيغ دو دم نعره ي هو هو مي زد
نعره ي حيدريه «أينَ تَفِرّوا؟» مي زد

بار ديگر سپر و تيغ و علم را بردار
پا در اين دايره بگذار عدم را بردار

بعد از آن روز كه در كعبه پديدار شدي
يازده مرتبه در آينه تكرار شدي

راز خلقت همه پنهان شده در عين علي ست
كهكشان ها نخي از وصله ي نعلين علي ست

روز و شب از تو قضا از تو قدر مي گويد
«ها عليٌ بشرٌ كيفَ بَشر» مي گويد.

" سيد حميد رضا برقعي "

 

 

 

 

 

دسته ها : آينه ي عشق
دوشنبه 15 3 1391

اول خدا

 

 

 

 

مصلا با تو مي گويم سخن بشنو :

تو اشكستان ياراني

تو داغستان دوراني

تو از پير جماران يادگار روز هجراني

دگر رمز وفاداري نباشد تيشه ي فرهاد

نشان بي قراري ها نه كوه بيستون باشد

كه گويد بستون دارم به دل داغ مصلا را.

كجا ديديد كوهي زير مشتي خاك ناپيدا ؟!

كجا ديديد خورشيدي پَسِ خشكيده ابري بي نما گردد ؟!

كجا ديده است كس دريا درون يك سبو گنجد ؟!

و يا الوند در گودي نهان گردد؟!

فروزان آفتابي بي فروغ افتد؟!

و عمان در سبوي تنگ و نا چيزي بيارامد .

كجا ديديد كوه قاف بر دستان ياران در سفر باشد ؟!

كه من ديدم تمام اين عجايب را

و ما ديديم خورشيدي كه در مشرق فرود آمد !

 و من تفسير آيه آيه ي تكوير را ديدم

خودم ديدم "  اذ الشمس كورت "

و بعد از آن حشر خلايق را .

خودم ديدم كه سعدي در پِيَشْ گريان

و شعر " ساربان آهسته ران " خواند

" به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود " خواند

بديدم روي مولانا كه زرد است و گريبان چاك مي نالد

همچون ني و مي كرد از جدايي ها شكايت ها

و ديدم گل نگار خطه ي شيراز حافظ را

كه سر بر زانوي غم دارد و مي مويد و گويد :

" كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها "

بديدم محتشم بر دوش مردم نوحه مي خواند

كه " باز اين شورش در خلق عالم چيست ؟ "

بديدم سهروردي ،سبزواري،بوعلي ،فارابي و صدرا

كه با خود پرچمي شبرنگ مي بردند و مي گفتند :

" به زير آمد عمود خيمه ي حكمت "

  شنيدم ضجه ي شيخ مفيد ،علامه ي حلي ،وحيد و شيخ طوسي،

 شيخ انصاري

كه با حال پريشان

بر زبان اين نكته مي گفتند :

" امير ملك قرآن و فقاهت رفت "

ز شبنم خواهش آلاله اي ديدم

كه بنشاند حريق سينه ي سرخش

و شبنم شرمسار از او كه :

اين ايام داغ باغبان دارم

و اكنون با دل خود مي كنم نجوا

و با آن مهربان رهبر سخن گويم :

 تو بستي محمل هجران و رفتي از ميان

بگو اينك چه بايد كرد ؟

با اين يادگار تو

با اين كارواني كه داده ساربان از دست

با خيل شهيدان شاهدان رزم آوران

برگو چه بايد كرد ؟!

وي گفتا :

" دلي آرام و روحي شاد و قلبي مطمئن دارم "

چرا نوميدي و حرمان ؟!

نمي خواني مگر قرآن ؟!

" وكل من عليها فان "

مگر اين شهر خاموش است ؟

مگر اين كوچه بن بست است ؟

مگر حق و حقيقت مردني است ؟

يا آن كه بعد فوت پيغمبر علي مرده است ؟

مگر عشق و وفا رنگ زمان دارد ؟

مگر راه شهادت انتها دارد؟

شنيدم گل نواي " شهريار " از حنجر رهبر

" تو روح ا... رهي داري كه رهبرها بيارايي "

اگر موساي دوران از ميان رفته است

راه و رهروانش هست .

" عزيز ا... سالاري "

دسته ها : داغ شقايق
شنبه 13 3 1391

 

يا غياث المستغيثين

 

 

يا اباصالح المهدي "عج " مددي مولا

 

دنيا بداست بي تو مكان بدي شده است

اي صاحب زمانه ! زمـان بدي شده است


حتّي پيــامي از تــو به اينــجا نمـي رسد

بعد از تو باد ، نامه رسان بدي شده است


برگـــرد تا هـــواي زميـــن را عــوض كني

حالا كه نيستي خفقان بدي شده است


حالا كه نيستي همه ساكت نشسته اند

حتـــي زبـان شــعر، زبان بدي شده است


ساعت ، به سرعت و نگران پيش مي رود

اين تيــك تــاك ها هيجان بدي شده است


دســـت مرا بـــگير كه يـــخ زد بـــدون تــو

جــــان مــــرا بگير كه جان بدي شده است!


" ميلاد عرفان پور "

 

[تصوير: all444xw5.gif]

 

 

دسته ها : موعود
جمعه 12 3 1391

 

اول خدا

براي بودن ؛ گاهي لازم است كه نباشي !

شايد نبودنت ؛ بودنت را به خاطر آورد ...

اما دور نباش ... دوري هميشه دلتنگي نمي آورد ...

فراموشي همان نزديكيهاست ... !!!

 

 

 

دسته ها : دو سه خطي ها
پنج شنبه 11 3 1391
X