صفحه ها
دسته
....
يادياران قديمي نرود از دل تنگ...
دوستان نازنينم
مداحی
سایت
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1122894
تعداد نوشته ها : 1349
تعداد نظرات : 1773

Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 

 

اول خدا

امروز ظهر شیطان را دیدم.

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت.

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من
شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم،روزانه به صدها دسیسه آشکارا
انجام می دهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟...

شیطان در حالی که بساط خود را برمی چید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت:

آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل اودر زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده
می رفتم و می گفتم که: همانا تو، پدر شیاطینی...

دسته ها : ادبیات
جمعه 3 2 1389
X