يا غياث المستغيثين
.jpg)
يااباصالح المهدي "عج " ادركني
صبح
دعايي است كه هر روز مي خواني.
آميني كه مستجاب نمي شود اين قوم شب زده را
كه براي آمدنت لحظه شماري ميكنند بدون آنكه دليلش را در اعماق دلهايشان نفس بكشند.
ترديد بين تو واينهمه روزمره گي، جاده هاي نبودنت را به درازا مي كشد
تا خميده قامتان طفلي انتظارشان را مويه كنند.
ظهر
زمين عطشان ِ لبهايي است كه هنوز از پي سالها نور مي تراوند وبه خورشيد اقتدا كرده اند.
رودها هنوز جانب دستهايي هلهله مي جوشند كه لب تشنگي را وفاداري آموخت وبرادري را ادب.
آينه ها تكثير مي شوند در رويش روشن ِ تكه هايي كه از بهشت ِ تن ِ آفتاب به ارث برده اند
وحنجره ها را داغي سه شعبه مي سوزاند كه بادهاي سراسيمه عطر گيسويش سه ساله را كل مي كشند تا مادران جهان تو را رود رود گريه سر دهند.
عصرها
هر سنگي را كه برداري زمين بوي خون مي گيرد
كه زمان را فراموشي سم ِ اسبان وگلاب گيري لاله ها ميسر نيست.
هنوز از پي سالها فرياد زني به گوش مي رسد كه رسول خورشيد است وكاروان سالار ِ شقايق ها
وسجاده ها،تلخي تبي را زمزمه مي كنند كه زنجير بر زخمش خون گريست تا چله نشيني عشق از خم چهارم بتراود
هيچكس اسارت را تا اين اندازه در وضو وعشق وستاره تكثير نكرده
كه آسمان با هر زباني سجده كند دلتنگ است.
تا جهان زمانش را به وقت ظهور تو تنظيم كند.
غروب
تاريخ به جمعه نمي رسد كه برگي از تقويم غائب است
سالهاست جمعه كه نمي شود! غروب از فراز هيچ منظره اي زيبا نيست
وبادها عطر پيراهني را تازه مي كنند
كه قصد آمدن ندارد
تا چشمهاي كنعاني دنيا نيامدنت را سفيد تر گريه كند وزوزه ي گرگها استخوانهاي برادريمان را عميق ر بلرزاند.
تا چشمهاي جهانيان ندبه را به اشك بشويد وانتظار را به خون گريه كند.
و ماه پنج انگشتش را از روي حضورت بردارد
كه بشر تشنه ي يك آينه توست.
شب ها
غروب بي تو آنقدر كش مي آيد كه استخوانهاي مظلوميتمان فرياد رس مي طلبد در انتظار بانگ جرسي كه از كعبه سر مي دهي.
بيداري شبهاي انتظارمان را عطر ياس سرشار مي كند.
چه بهشت روشني از گلوي ابرها مي بارد
كه بعد از دريا تنها تو مي داني ضريح بي نشانش را
مهتاب كه بريزد نسيم شانه مي زند پريشاني گيسويت را
كه رستاخيز زمين نزديك تر شود.
مرا به سياهي شب ها چه كار
كه هيچ ظلمتي ذره اي از قامت آفتابيت نخواهد كاست.
قسم به نام روشن خورشيد وقتي كه خيبر را به تحير وا داشت
وبه فرق شق القمر شده ي عشق وقتي به فزت ربي متوسل شد
از راهي كه تو در كوله داري باز نخواهم گشت
حتي اگر تمام جاده ها گام هاي مسافرت را فراموش كنند
كه هر وقت تو به آينه بنگري صبح مي شود.
" مريم حقيقت "

لااله الا الله الملك الحق المبين

يا اباصالح المهدي "عج " ادركني
اول خدا

صداي چشمانت
موسيقي بي كلامي ست
كه هر دلي مي فهمد
بلندتر نگاهم كن !
" پرويز صادقي "
ياحي ياقيوم

يااباصالح المهدي"عج " ادركني
اول خدا

خيالت
دور مرا خط كشيده است
من تا هنوز به تو مي انديشم
درين حصر خانگي !
"پرويز صادقي"
اول خدا

سهم من از عشق
انتطاري است
كه مثل يك سيب
بين ما قسمت شده است !
" عبدالرحيم سعيدي راد "
اول خدا

بيمار دشت كرب و بلا با اجازه ات
رفتم سراغ شعر شما با اجاز ه ات
حالا كه تو جزء بكايين عالمي
من هم شدم ز اهل بكا با اجازه ات
گفتم كمي حال و هوايم عوض شود
رفتم سراغ طشت طلا با اجازه ات
رفتم ميان خيمه ارباب و با سلام
گفتم كه اي خون خدا... با اجازه ات
دست تو هم بسته به زنجير و خوانده ام
امشب تو را شير خدا با اجازه ات
ديدم چه قدر كرب و بلايي عجيب بود
چون فاطمه بستر آقا غريب بود
چه بستري كه بوي عبادت گرفته بود
بيمار ما درد شهادت گرفته بود
در خيمه ديده بود كه اكبر شهيد شد
با گريه سر به زانوي حسرت گرفته بود
مي خواست تا ياري خون خدا كند
بيماري اش دو مرتبه قوت گرفته بود
آمد كشان كشان ز حرم سمت قتلگاه
آخر دلش هواي تلاوت گرفته بود
بر روي نيزه ها سر ببريده را كه ديد
روح از تنش اراده رحلت گرفته بود
زينب رسيد و جان دوباره به سينه داد
با آيه هاي صبر، دلش را سكينه داد
بايد شما بماني و راوي غم شوي
از غربت امام زمانِ تو خم شوي
بايد شما بماني و در كوچه هاي شام
با خواهران كوچكتان هم قدم شوي
بايد شما بعد ابالفضلِ اين حرم
يك اربعين صاحب مشك و علم شوي
وقت هجوم خيمه، تو سينه سپر كني
اذن فرار داده و مدد حرم شوي
با خطبه هاي شام خودت هم چو فاطمه
طوفان ويران گر كاخ ستم شوي
در قالب دعا امامت به پا كني
با روضه هاي آب قيامت به پا كني
كارم به شعر شام تو افتاده واي من
از جمله ام سلام تو افتاده واي من
رفتي ركاب عمه بگيري ولي نشد
از ناقه اش؟ زمام تو افتاده واي من
ماندم چگونه چشم تو بيرون خيمه گاه
بر پيكر امام تو افتاده واي من
در بين خطبه هاي تو با خندهٔ يزيد
گر وقفه در كلام تو افتاده واي من
چيزي ز انقلاب عظيم تو كم نكرد
جز خيزران، قامت سرو تو خم نكرد
وقتش شده كه خطبه بخواني براي ما
آقا بگو منم پسر زمزم و صفا
بر منبر رسول خدا بين اهل شام
روضه بخوان ز كشته عطشان كربلا
يك اربعين شانه و بازوي خسته ات
خاكم به سر بسته به بازوي عمه ها
از نيزه دار رأس بريده برو بخواه
بازي نكن برابر چشم زنان ما
فكري براي خنده بزم شراب كن
بي معجرند پرده نشينان مرتضا
قلبم اگر گرفت، فقط كار امشب است
امشب دوباره گريه من مال زينب است
نجمه پور ملكي
يا حي يا قيوم

يا اباصالح المهدي "عج " ادركني
مرا ببخش كه خواندم، شـمايتان را تو
بد عادتم شـده، چون بودم از، ازل با تو
سـر دو راهي باغ بهشت و كلبه تان
خـدا گواست بگويم، فقط كه تو... يا تو...
نگاهبـان حـريم مقدس قلبـم
حـرام كرده ورود هـر آن كس الاّ تو
تو آخـرين نفس سبز انبيـاء هستي
خليل و آدم و نوح و كليـم و عيسي(ع) تو
پيمبـران الوالعزم (ع) ريزه خوار تواند
عصـا و كشتي و باغ و دم مسيحـا تو..!
شبيه حضرت احمـد شبيه خلق عظيم..!
شبيه حضرت حيـدر..! شبيه زهـرا تو
چه دير مي گذرد، بي شمـا، شب و روزم
چقـدر فاصله افتاده بين، من؛ تا تو ...
و در درازي شب هاي بي شمـا بودن
تمام آرزوي مني، من! متي ترانا تو....
" ياسر حوتي "
يا غياث المستغيثين

يا ابا صالح المهدي "عج " مددي مولا
تا كجا فاصله افتاد ميان من و تو
چند فرسنگ جدايست مكان من و تو
كاشكي خير نبيند دلش آتش گيرد
باني اين همه دوري ميان من و تو
چند سال است قنوت من و تو يكسان است
آيه هاي فرج روي زبان من و تو
نقطه مشترك ماست همين هم خوبست
اشك سرخي كه مسيحاي نشان من و تو
باز هم جمعه شد و نبض زمان بالا رفت
مثل اين ثانيه ها و ضربان من و تو
"حسن كردي"
اول خدا

دوباره محرم دوباره حسين
بخوان با چهل شب ستاره حسين
تفال زدم قطره قطره به اشك
جواب آمد از استخاره حسين
موذن اذان داد و هي گريه كرد
صدا زد به روي مناره حسين
شنيدم كه آدم زبيچارگي
صدا مي زد اي راه چاره!حسين
خراسان مريضي شفا مي گرفت
ولي ناله مي زد نقاره حسين
كفن در تن آسمان پاره شد
بگو با دل پاره پاره حسين
بگو با پرستوي نامه برش
سربام دارالعماره حسين
شنيدم " ميا كوفه اش " گريه كرد
صدا زد به صد ها اشاره حسين
رحمان نوازني
