ياغياث المستغيثين

يااباصالح المهدي "عج " مددي مولا
براى خواندنت آئينه ها وضو كردند
و تا حريم افق با تو گفتگو كردند
به شوق ديدن صبحى كه باز خواهى گشت
پگاه را به هر آدينه جستجو كردند
هنوز بوى تو را مىدهند شببوها
كه خاك پاى تو را عاشقانه بو كردند
چقدر ساكت و سردند كوچهها بى تو
و جادهها كه به گرد و غبار خو كردند
غروب تلخ مدينه، فدك، بقيع و بهشت
حضور سبز تو را باز آرزو كردند
كسى به غير تو از خستگان نمىپرسد
بيا ببين كه به شوقت به ندبه رو كردند
كجايى اى همه خوبى كجايى اى همه عشق؟
بيا كه منتظرانت به خون وضو كردند
"داوود هوشنگ روشنك "
![[تصوير: all444xw5.gif]](http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/iman86/all444xw5.gif)
اول خدا
گفت استاد مبر درس از ياد
يادبادآنچه به من گفت استاد
ياد باد آنكه مرا ياد آموخت
آدمي زنده بود از دولت
يادهيچ يادم نرود اين معنا
كه مرا مادر من نادان زاد
پدرم نيز چو استادم ديد
گشت از تربيت من آزاد
پس مرا منت از استاد بود
كاو به تعليم من اِستاد أستاد
هر چه ميدانست آموخت مرا
غير يك نكته كه ناگفته نهاد
قدر استاد نكو دانستن
حيف استاد به من ياد نداد
گر بمرد ست روانش پر نور
گر بود زنده خدا يارش
" ايرج ميرزا "
ياحي يا قيوم

يااباصالح المهدي "عج " ادركني
از تو يك عمر شنيديم و نديديم تو را
به وصالت نـرسيديم و نديديم تو را
روزي مـا فـقـرا شـربـت وصل تو نبـود
زهر هجر تو چشيديم و نديديم تو را
شايد ايام كهن سالي ما جلوه كني!
در جواني كه دويديم و نديديم تو را
چه قدَر چلّه نشستيم و عزادار شديم
چه قدَر شمع خريديم و نديديم تو را
گاهي اندازه ي يك پرده فقط فاصله بود
پرده را نيز كشيديم و نديديم تو را
سعي كرديم كه شبي خواب ببينيم تورا
سحر از خواب پريديم و نديديم تو را
مدتي در پي تو رند و نظر باز شديم
همه را غير تو ديديم و نديديم تو را
فكر كرديم كه مشكل سر دل بستگي است
از همه جز تو بريديم و نديديم تو را
لااقل كاش دم خيمه ي تو جان بدهيم
تابگوييم: رسيديم و نديديم تو را
" كاظم بهمني "
وبلاگ : مشق هيئت

لااله الا الله الملك الحق المبين

يااباصالح المهدي "عج" ادركني
لب ما و قصهي زلف تو، چه توهمي! چه حكايتي!
تو و سر زدن به خيال ما، چه ترحمي! چه سخاوتي!
به نماز صبح و شبت سلام! و به نور در نَسَبت سلام!
و به خال كنج لبت سلام! كه نشسته با چه ملاحتي!
وسط «الست بربكم» شدهايم در نظر تو گم
دل ما پياله، لب تو خم، زدهايم جام ولايتي
به جمال، وارث كوثري، به خدا حسين مكرري
به روايتي خود حيدري، چه شباهتي! چه اصالتي!
«بلغ العُلي به كمالِ» تو «كشف الدُجي به جمال» تو
به تو و قشنگي خال تو، صلوات هر دم و ساعتي
شده پر دو چشم تو در ازل، يكي از شراب و يكي عسل
نظرت چه كرده در اين غزل، كه چنين گرفته حلاوتي!
تو كه آينه تو كه آيتي، تو كه آبروي عبادتي
تو كه با دل همه راحتي ، تو قيام كن كه قيامتي
زد اگر كسي در خانهات، دل ماست كرده بهانهات
كه به جستجوي نشانهات، ز سحر شنيده بشارتي
غزلم اگر تو بسازي ام، و نيام اگر بنوازي ام
به نسيم ياد تو راضي ام نه گلايه اي نه شكايتي
نه، مرا نبين، رصدم نكن، و نظر به خوب و بدم نكن
ز درت بيا و ردم نكن تو كه از تبار كرامتي
" قاسم صرافان "
![[تصوير: all444xw5.gif]](http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/iman86/all444xw5.gif)
اول خدا
يكي از دانشجويان دكتر حسابي به ايشان گفت: شما سه ترم است كه مرا از اين درس مي اندازيد.
من كه نمي خواهم موشك هوا كنم. مي خواهم در روستايمان معلم شوم.
دكتر جواب داد: تو اگر نخواهي موشك هوا كني و فقط بخواهي معلم شوي قبول، ولي تو نمي تواني
به من تضمين بدهي كه يكي از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشك هوا كند.
منبع : وبلاگ " داستان و حكايت "
لااله الاالله الملك الحق المبين

يا اباصالح المهدي "عج " ادركني
دور از تو ميرانم آرام سمت زوالي كه دارم
گم ميشوم تشنه تشنه در خشكسالي كه دارم
ميگويم امشب ميآيي يا لااقل صبح فردا
سر ميكنم زندگي را با احتمالي كه دارم
قد ميكشد لحظه لحظه در باغ احساس من مرگ
پر ميشود سايه سايه حجم خيالي كه دارم
حتي اگر خوابهايم پر گردد از روح پرواز
همسايه با زخم سرخيست رؤياي بامي كه دارم
اين روح عاشق مبادا آتشفشاني شود باز
هفت آسمان ميگدازد در اشتعالي كه دارم
كي ميوزد بر نگاهم يك پاسخ از سمت چشمت
تلواسه زد در گلويم بغض سوالي كه دارم
بر من بنوشان همين شب درياچه راز خود را
تقديم سبز نگاهت شعر زلالي كه دارم
" سعيده شاكري "
![[تصوير: all444xw5.gif]](http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/iman86/all444xw5.gif)
ياغياث المستغيثين

يا ابا صالح المهدي "عج " ادركني
اول خدا

اين روزها
تولد من و بهار است
با هم
نميدانم
شادِ نو شدن سال باشم
يا
غمگينِ كهنه شدن خودم
تولد بهار مبارك.
اول خدا

گيرم كه روزهاي دلم
با خيال تو تقويم مي شود
با اتّفاق دست هاي خاليم
چه مي كني ؟!
" پرويز صادقي "