صفحه ها
دسته
....
يادياران قديمي نرود از دل تنگ...
دوستان نازنينم
مداحی
سایت
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 693165
تعداد نوشته ها : 1349
تعداد نظرات : 1772

Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 

 اول خدا

 

 

 

                            
                             
                            
گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟
 
 تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن …
خدا هیچ نگفت .

گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم .
 دنیا را کثیف می کنم .
 
آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است .
 
خدا هیچ نگفت .

گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها .
 مال من نیست .
 

خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست .

 
خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست .
 
 اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است .
 

دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد .
 
ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز
 
 دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .

مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد .
 
 زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند .
 
 زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، زیباست .
 
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست .

حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش .

قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.
                                                                                                                                     " عرفان نظر آهاری "
 
دسته ها : حکایت - عرفان خانم
يکشنبه 28 9 1389

 

 

اول خدا

 

امیری به شاهزاده خانمی گفت: من عاشق توام.

شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.

امیر برگشت و دید هیچکس نیست .

شاهزاده گفت: تو عاشق نیستی ؛ عاشق به غیر نظر نمی کند.

 

دسته ها : حکایت
يکشنبه 24 5 1389

 اول خدا

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.

بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.

مرد خسته، و حیران بود. نجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

دسته ها : حکایت
شنبه 23 5 1389

 

 

اول خدا

 

" آگهی خراسانی "شاعر زمان صفویه سرگذشتی شنیدنی دارد.

او از فضلای عهد خود بود و به علت حرص مال دنیا کارهای ناشایستی

می کرد ، از قول پادشاهان و بزرگان فرامین جعلی صادر می کرد وگاهی

نیز آن ها را هجو می نمود. منظومه ای به نام " شهر آشوب " ساخت

که در آن مردم و"امیرخان "حاکم هرات را هجو نمود.

حاکم دستور داد که دست و زبانش را ببرند تا دیگر مردم از دست و زبان

 او آسوده باشند ، اما وقتی دست و زبانش را بریدند به نفع او تمام شد .

" سام میرزای صفوی "در " تحفه ی سامی " از او اسم می برد و می گوید :

دست راست او را بریدند ، مجبور شد با دست چپ بنویسد و غریب آن

که خطاط قابلی شد و قبل از بریدن زبان دچار لکنت بود پس از آن که

نوک زبانش را قطع کردند ، آن عیب او نیز رفع و نطق شاعر گویا شد!

 

                                   " آسمان و ریسمان "

 

دسته ها : حکایت
جمعه 27 1 1389

اول خدا

 

  شخصی نزد آیت الله بروجردی رفت و گفت: یکی از طلبه‌های شما

جنسی را ازمغازه من دزدیده است. ایشان در پاسخ فرمودند:

«آن دزد عبا و عمامه‌ای را هم از ما برده است».


                                       وبلاگ "طلبه ای از نسل سوم"

 

دسته ها : حکایت
جمعه 23 11 1388

 

اول خدا

 

شخصی نزد استاد آمد و از او پرسید :

" اگر خداوند ، آن بالا در آسمان است ، پس چرا همیشه هنگام نماز

 خواندن به طرف زمین خم می شوید؟".

استاد لبخندی زد و گفت :

" بله خداوند در آسمان است ، اما پاهایش کجا هستند ؟

 - روی زمین !

پس  وقتی که به طرف زمین خم  می شوی ، در مقابل پاهای او تعظیم

می کنی".                    " خورشیدی برای زندگی "

 

 

دسته ها : حکایت
پنج شنبه 22 11 1388

 

اول خدا

 

یکی از دانشمندان به نام امام محمد که امور خود را در منتهای فقر

 می گذراند، روزی نزد فقاعی" آبجو فروش"آمد و گفت :

" اگر مرا یک شربت از فقاع بدهی ، تو را دو مسئله می آموزم.

فقاعی گفت "من مسئله را می خواهم چه کنم ؟از پی کار خود رو.

 

قیمت در گرانمایه چه دانند عوام

                             حافظا گوهر یک دانه مده جز به خواص

 

پس از مدتی اتفاقاً مرد فقاعی روزی قسم یاد کرد که اگربه دختر خود

هرچه در دنیاست جهیزیه ندهد زنش  سه طلاقه باشد!

در این باب به علماء رجوع کرد که من چنان عهدی کرده ام ، همه گفتند

گناهی را مرتکب شده ای.

بالاخره نزد امام محمد آمد و مسئله ی خود را با وی در میان نهاد.

امام محمد گفت : به یاد داری که از تو یک شربت خواستم ، ندادی؟

حالا این مسئله را به تو می آموزم و در مقابل هزار دینار می گیرم.

آن مرد هزار دینار به وی داد.

امام محمد گفت : اگر به دخترت قرآن بدهی ، قسم تو صحیح است و به

آن عمل کرده ای.

آن مرد پاسخ او را به تمام علمای بزرگ عرضه داشت . علماء همگی

پاسخ او را پسندیدند و گفتند :پاسخی بهتر از این نمی توان گفت ، زیرا

قرآن مقابل دنیا و ما فیها ، بلکه زیادتر از آن است !

 

                                      "هزار و یک حکایت اخلاقی"

 

دسته ها : حکایت
دوشنبه 19 11 1388

 

 

اول خدا

 

زن جوانی در راه خانه ی معشوق خود بود.از شدت شادی دیدار معشوق

متوجه مرد روحانی که در حال دعا کردن بود نشد.

مرد روحانی از این توهین او بسیار خشمگین شد و تصمیم گرفت ، هنگام

بازگشت زن با او صحبت کند.

وقتی مجددا با زن برخورد کرد، سرراه او را گرفت وشروع به سرزنش

او کرد."چگونه توانستی ، چنین گناه بزرگی را مرتکب شوی که ضمن

دعا کردن ، از مقابل من عبور کنی؟".

زن که بسیار متعجب شده بود ، از مرد روحانی پرسید :

- دعا کردن یعنی چه ؟

زبان مرد بند آمد. مکثی کرد و ناگهان خشم او از بین رفت. به زن گفت:

تو معنای دعا کردن را نمی دانی ؟ پس برایت توضیح می دهم.

من ضمن دعا کردن ، به خداوند می اندیشم که آفریننده ی آسمان و زمین

است.دریچه ی قلب و روح خود را می گشایم و از صمیم قلب با او

صحبت می کنم.

زن گفت : متاسفم که در کمال نادانی ، اشتباهی مرتکب شدم ، اما من

تقریباً چیزی در مورد خداوند و دعا کردن ، نمی دانم.هیچ گونه تعلیمی

در این مورد ندیده ام . من در راه منزل معشوقم ، سراپا اشتیاق بودم.

بنابراین متوجه نشدم که شما در حال دعا کردن هستید ، اما شما چطور

 متوجه من شدید ،در صورتی که قلب و روحتان نزد خداوند بود ؟!

مرد روحانی که بسیار شرمسار شده بود ، از رفتار خود عذر خواهی

کرد و گفت : این من هستم که باید از شما درس بگیرم.

 

                                     " خورشیدی برای زندگی "

 

دسته ها : حکایت
يکشنبه 18 11 1388

 

 

 

اول خدا

روزی شاه عباس اول برای گردش از شهر خارج شد،سید بزرگوار

میرداماد و شیخ بهایی نیز همراه او بودند.میرداماد مردی سنگین وزن و

شیخ بهایی لاغراندام و سبک وزن بود،از این رو اسب میردامادهمیشه

درعقب حرکت می کرد،اما مرکب شیخ بهایی پیشاپیش اسب ها بود.

شاه عباس خواست آن دو عالم رابیازماید، پس خود را به میرداماد نزدیک

 کرد و گفت :ببین اسب شیخ چطوربه رقص در آمده و شیخ میان جمعیت

با وقار حرکت می کند.

میرداماد گفت :اسب شیخ ، از شدت خوشحالی که دارد نمی تواند آرام

باشد ، هیچ فکر می کنید چه کسی سوار آن اسب است؟!

شاه بعد از ساعتی خود را به شیخ بهایی نزدیک کرد و گفت : شیخ !

ببین چگونه سنگینی میرداماد اسب را ناراحت کرده است، دانشمند واقعی

باید مثل شما سبک وزن باشد ،نه آن چنان سنگین.

شیخ در جواب گفت :این از سنگینی آن جناب نیست ، بلکه توانایی

برداشتن مقام علمی ایشان را ندارد که کوه های محکم هم از حمل چنین

مقامی عاجزند.

چون شاه عباس این صدق و صفا را میان دوعالم عصر خود مشاهده کرد،

از اسب پایین آمد و روی خاک سر به سجده گذاشت.

                                " هزار و یک حکایت تاریخی

 

دسته ها : حکایت
جمعه 16 11 1388

 

اول خدا

 

آورده اند:پادشاهی عده ای از نزدیکان خود را به مهمانی  دعوت کرد.

وقتی سفره گستردند، یکی از غلامان خواست ظرف غذا را داخل سفره

 بگذارد ، همین که خواست از کنار پادشاه بگذرد هیبت پادشاه او را

فرا گرفت و دستش لرزید و مقدارکمی غذا بر لباس پادشاه ریخت.

پادشاه فرمان قتل او را صادر کرد.

غلام که چنین دید عمدا بقیه ی غذا را بر سر و روی پادشاه ریخت.

پادشاه گفت : وای بر تو ! چرا چنین کردی ؟

غلام گفت : من این کار را برای حفظ آبروی توانجام دادم، چون اگر مرا

به خاطرریختن غیرعمدی اندکی غذا بر لباست می کشتی ، مردم تو را به

 خاطر این کار سرزنش می کردند و تو را ستمگر می دانستند و از تو به

 بدی یاد می کردند ، از این رو این کار را کردم تا تودر کشتن من معذور

و از سرزنش مردم به دور باشی ، چون در این صورت گناه من دیگر

 کوچک نیست.

پادشاه اندکی فکر کرد و سپس گفت :ای غلام ! کار تو زشت است ،

ولی عذر تو زیباست ، ما نیز به خاطر زیبایی عذرت تو را می بخشیم و

 آزاد می کنیم.

                                  "هزار ویک حکایت اخلاقی "

 

دسته ها : حکایت
چهارشنبه 14 11 1388
X