صفحه ها
دسته
....
يادياران قديمي نرود از دل تنگ...
دوستان نازنينم
مداحی
سایت
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 715304
تعداد نوشته ها : 1349
تعداد نظرات : 1772

Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 

اول خدا

 

 

 

امروزبا من نبودي حالم خراب خراب است

بودن سر هر كلاسي بي تو شبيه عذاب است

 

مي ترسم از خاطراتي ازجنس بي تو شدنها

مي ترسم ازبي تو ماندن اين آخر اضطراب است

 

درس وكتاب و مقاله در چشمهاي توگم شد

پس نقشه ي درس خواندن اين ترم هم نقش آب است

 

بانو توباشي كنارم پاييز هم گرم گرم است

اصلا تو باشي كنارم دنيا پر از التهاب است

 

حالا براي سرودن دنبال چشم تو هستم

آخر نگاه قشنگت مفهوم يك شعر ناب است

 

بانوي باراني من لطفا كمي مهربان باش

اين شاعر خشك و تشنه محتاج يك قطره آب است

 

 

                                             "علي شهيب زادگان "

 

دوشنبه 16 12 1389

 

اول خدا

 


مهرورزان زمانهای کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که تویی

برنیاید دگر آواز از من

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هرچه میل دل دوست

بپذیریم به جان

هرچه جز میل دل او

بسپاریم به باد

آه!

باز این دل سرگشته من

یاد آن قصه شیرین افتاد

بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک

خنده می زد شیرین

تیشه می زد فرهاد

نه توان گفت به جانبازی فرهاد :افسوس

نه توان گفت ز بیدردی شیرین :فریاد

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است

عشق در جان کسی ریختن است

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه درآویختن است

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

آن که می آموخت به ما درس محبت می خواست:

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب وتابی بودت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی

سینه بی عشق مباد!!!

                                                     " فریدون مشیری "

 

جمعه 29 11 1389

 

اول خدا

 

روزی خدا برای تو ابرو کشید و بعد ...

ابرو که نه دوخنجر اخمو کشیدو بعد... _

دریاچه ای به جای دو چشم تو آفرید

برروی موج هاش دو تا قو کشید و بعد _

ترکیب آب و آتش و طوفان و خاک را

بر پیکرت به شیوه ی جادو کشید و بعد _

گفتند عرشیان به تو : " احلی من العسل "

پس جای لب دریچه ی کندو کشید و بعد _

شیرین شدی و ترش شدی و مکیدمت

یعنی تو را به هیئت لیمو کشید و بعد _

حتی برای اینکه مرا هم بغل کنی

برپیکرت دو دوست ؛ دو بازو کشید و بعد _

"عزی " : غرور " لات " : نگاهش "هبل ": شبش

این چشم ها مرا که به زانو کشید و بعد ...

 

" حمید چشم آور"

 

شنبه 11 10 1389

 

اول خدا

 

 

من مدتی است ابر بهارم برای تو
باید ولم کنند ببارم برای تو

این روزها پر از هیجان تغزلم
چیزی به جز ترانه ندارم برای تو

جان من است و جان تو امروز حاضرم
این را به پای آن بگذارم برای تو

از حد دوست دارمت اعداد عاجزند
اصلاً نمی شود بشمارم برای تو

این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت
دریا نداشت دل بسپارم برای تو

من ماهی ام ، تو آب ! تو ماهی ، من آفتاب
یاری برای من ، تو و یارم ، برای تو

با آن صدای ناز برایم غزل بخوان
تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو

                                                    " مهدی فرجی "

 

چهارشنبه 26 8 1389

 

اول خدا

 

 

 

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید

نامهربانی های دنیا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

یعنی بدانی " ...مرد در باران " کجا می رفت

یا لااقل تا  " آب - بابا "  را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش آدم ها

باید زبان تند حاشا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

باید هزار آیا و اما را بلد باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تو مرز خواب و رویا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید زبان حال دریا را بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

امروز می گویم که فردا را بلد باشی

گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم

اما تو باید این معما را بلد باشی!

 

                                              "دکتر محمد حسین بهرامیان "

 

چهارشنبه 12 8 1389

 

اول خدا

 

تو از دردی که افتادست بر جانم چه می دانی

دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی

تمام سعی تو کتمان راز ی بود در حالی

که از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی

چگونه گل کند عشق وبهار وباور وشادی

در این چشمان بی باور در این دلهای سیمانی

چه نقشی آفریدم از نگاهت در غزلهایم

بر این نقاشی زیبا حسادت می کند مانی


فقط یک لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی

 

                                                      " مهرشاد شیخ محمدی "

 

پنج شنبه 15 7 1389

 

اول خدا

 

 

آوِِخ ٬هنوز زخمیم و رنج می برم

دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم

 

مردم چه می کنند که لبخند می زنند ؟

غم را نمی شود که به رویم نیاورم

 

قانون روزگار چگونه است کین چنین

درگیر جنگ تن به تنی نابرابرم

 

تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی است

از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

 

وا مانده ام که تا به کجا می توان گریخت

از این همیشه ها که ندارند باورم

 

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا

مجبور می کنند بگویم که بهترم

 

                                              "  زنده یاد نجمه زارع "

 

پنج شنبه 1 7 1389

 

اول خدا

 

کاش یک لحظه به جایم بودی

تا بدانی که چه دردی دارد:

وقتی اندازه ی سنگینی یک کوه دلت غمگین است

و به اندازه ی تنهایی یک چاه تو هم تنهائی

و به اندازه ی آوارگی باد تو هم آواره

کاش یک لحظه به جایم بودی

تا بفهمی که چه دردی دارد:

باغبانی که تبر می سازد

و درختی که به اندیشه ی هیزم شدن از سبز شدن دل کنده

و اجاقی که از آتش خالیست

کاش یک لحظه به جایم بودی

تا بدانی که چه دردی دارد

وقتی از عشق نداری سهمی

و در آنجا که دلی هست وسیع

نیست یک ذره برایت جایی

کاش یک لحظه به جایم بودی

نه پشیمانم از این گفته ی خویش

که اگر یک لحظه

و فقط یک لحظه

تو به جایم بودی می شکستی آسان

نه پشیمانم از این گفته ی خویش

کاش هرگز تو نباشی چون من...

                                  "  ؟  "

 

دوشنبه 29 6 1389

 

اول خدا

 

فکر می­کردم در آغوشش بگیرم بهتر است

بعدها دیدم در آغوشش بمیرم بهتر است 

گرم آغوشش شدم... دست و دلش لرزید و گفت:

شاید از دستت دلم را پس بگیرم بهتر است 

از قفس، هرکس رهایت می­کند، عاشق­تر است

این­که من با آن ­که آزادم، اسیرم، بهتر است

عشق من ! این­روزها آزادگان زندانی­اند

زندگی، بی­عشق ، زندان است... گیرم بهتر است !! 

عشق من ! ای­کاش بودی... عشق من ای­کاش بود...

زندگی، این­طور اگر باشد،بمیرم بهتر است...

 

                                                                " محمد جواد آسمان "

 

جمعه 5 6 1389

 

اول خدا

 

نگاه می کنم از پشت مات شیشه تو را

نخواستم که بفهمی گلم همیشه تو را - 

چقدر دوست ... نه ! اما نمی شود اصلاً

چطور با کلماتی چنین کلیشه تو را ... 

مرا جوانه زدی ، ریشه کرده ای ، وقتی

تمام من شده ای : برگ ، ساقه ، ریشه ... تو را - 

چطور می شود از هم جدا کنم آخر ؟

چطور خاطره های روان پریش تو را ... 

تو را تلاش کنم تا رها کنم از ذهن ؟

خدای من ! چه کنم ؟ نه ! ببین ، نمیشه تو را 

ببین نمیشه تو را ریخت توی این کلمات

چطور میشه ؟ بگو که چطور میشه تو را - 

اسیر این کلمات اطو کشیده کنم ؟!

چطور با کلماتی چنین کلیشه تو را ...

 

                                                                " فاطمه حق وردیان "

شنبه 30 5 1389
X