صفحه ها
دسته
....
يادياران قديمي نرود از دل تنگ...
دوستان نازنينم
مداحی
سایت
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 715314
تعداد نوشته ها : 1349
تعداد نظرات : 1772

Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 

اول خدا

 

باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

یادم آید کربلا را /دشت پر شور و نوا را

گردش یک روز غمگین /گرم و خونین

لرزش طفلان نالان /زیر تیغ و نیزه ها را

باز باران با صدای گریه های کودکانه

از فراز گونه های زرد و عطشان /با گهرهای فراوان

می چکد از چشم طفلان پریشان

پشت نخلستان نشسته /رود پر پیچ و خمی در حسرت لب‌های ساقی

چشم در چشمان هم آرام و سنگین /می چکد آهسته از چشمان سقا

بر لب این رود پیچان

باز باران ...

باز باران با ترانه

آید از چشمان مردی خسته جان /هیهات بر لب

از عطش در تاب و در تب /نرم نرمک می چکد این قطره ها روی لب

شش ماهه طفلی/رو به پایان/مرد محزون

دست پر خون می فشاند /از گلوی نازک شش ماهه

بر لب های خشک آسمان با چشم گریان

باز باران ...

باز هم اینجا عطش ، آتش ،شراره

جسم ها افتاده بی سر، پاره پاره

می چکد از گوش ها باران خون و کودکان بی گوشواره

شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان

واندرین تفتیده دشت و سینه ها برپاست طوفان

دستها آماده ی شلاق و سیلی

چهره ها از بارش شلاق‌ها گردیده نیلی

اندراین صحرای سوزان /می دود طفلی سه ساله

پر زناله /پای خسته/دلشکسته /روبرو بر نیزه ها خورشید تابان

می چکد از نوک سرخ نیزه ها /بر خاک سوزان

باز باران باز باران


قطره قطره می چکد از چوب محمل /خاک‌های چادر زینب به آرامی شود گل

می رود این کاروان منزل به منزل

می شود از هر طرف این کاروان هم سنگ باران


آری آری / باز سنگ و باز باران /آری آری /تا نگیرد شعله ها در دل زبانه

تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه

تا نبیند کودکی لب تشنه اینجا اشک ساقی

بر فراز خیمه برگونه ها /بر مشک ساقی

کاش می بارید باران...!

 

                                               " علی اصغر کوهکن "

 

 

 

 

دسته ها : آینه ی عشق - بارانه
سه شنبه 23 9 1389

 

اول خدا

 

دوستان گلم سلام

 امروز ، خدا ، باران ، بارید!

و من هم عاشق بارون....

می دوم خیس توی خیابان

می سپارم خودم را به باران...

و واقعاً خودمو سپردم دست بارون ، نمی دونین چه لذتی داشت وقتی که

زیر بارون وایسادم و جسم و روحم رو باهاش شستشو دادم.

همه این طرف و اون طرف می دویدن ومن بعد از این همه مدت چشم

انتظاری خودمو سپرده بودم به بارون رحمتش.

الآن شارژ شارژم می خوام ترانه ی " اهورا ایمان " رو براتون بنویسم وبعد هم یه مطلب طنز.

 

 باران که می بارد تو می آیی

بارانِ گل بارانِ نیلوفر

بارانِ مهر و ماه و آیینه

باران شعر و شبنم و شبدر

 باران که می بارد تو در راهی

از دشت شب تا باغ بیداری

از عطر عشق و آشتی لبریز

با ابر و آب و آسمان جاری 

غم می گریزد،غصه می سوزد

شب می گدازد،سایه می میرد

تا عطرِ آهنگِ تو می رقصد

تا شعرِ باران تو می گیرد 

از لحظه های تشنه ی دیدار

تا روزهای با تو بارانی

غم می کُشد ما را و می بینی

دل می کِشد ما را و می دانی

 

 

 

" شاعر: اهورا ایمان / خواننده : احسان خواجه امیری "

 

 

دسته ها : بارانه
سه شنبه 17 1 1389

 

اول خدا

 

 

باز باران!


نه نگو یید با ترانه!

 


می سرایم این ترانه جور دیگر:

 


باز باران بی ترانه

 


دانه دانه

 


میخورد بر بام خانه

 


یادم آید روز باران....:

 

 

پا به پای بغض سنگین


تلخ و غمگین

 


دل شکسته

 


اشک ریزان

 


عاشقی سر خورده بودم

 


می دریدم قلب خود را

 


دور می گشتی تو از من

 


با دو چشم خیس و گریان.

 


می شنیدم از دل خود

 


این نوای کودکانه

 


پر بهانه

 


زود بر گردی به خانه.

 


یادت آید؟

 


هستی ِ من!

 


آن دل تو جار میزد

 


این ترانه

 


باز باران،

 


باز می گردم به خانه...

 

 

" ؟ "

 

 

جمعه 14 12 1388

 

                        به نام زیبایی آفرین

 

این روزا هوای شهرم بارونیه ! و من هم عاشق بارون  و "باز باران "

زنده یاد مجد الدین میر فخرایی یا بهتر بگم : " گلچین گیلانی "

یاد روز های خوب کودکی ام افتادم !

شعر رو هم تقدیم می کنم به خواهر دوست داشتنی ام مژده !

 

 

 

 

 

 

 

 

باز باران !

با ترانه

می خورد بر بام خانه

من به پشت شیشه تنها

ایستاده

در گذرها

رودها راه اوفتاده

شاد وخرم

یک دو سه گنجشک پر گو

باز هر دم

می پرند این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در

مشت وسیلی

آسمان امروز دیگر

نیست نیلی.

یادم آید روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان

کودکی ده ساله بودم

شاد وخرم

نرم و نازک

چست وچابک

از پرنده

از خزنده

از چرنده

بود جنگل گرم و زنده

آسمان آبی چو دریا

یک دو ابر این جا و آن جا

چون دل من

روز روشن.

بوی جنگل تازه وتر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدن پر

هر کجا زیبا پرنده

برکه ها آرام وآبی

برگ و گل هر جا نمایان

چتر نیلوفر درخشان

آفتابی.

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشیده تن را

بس وزغ آن جا نشسته

دم به دم در شور و غوغا

رودخانه

با دو صد زیبا ترانه

زیر پاهای درختان

چرخ می زد چرخ می زد همچو مستان

چشمه ها چون شیشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آن ها سنگریزه

سرخ وسبز و زرد و آبی

با دو پای کودکانه

می دویدم همچو آهو

می پریدم از سر جو

دور می گشتم ز خانه

می پراندم سنگریزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم "کرده خاله"

می کشانیدم به پایین

شاخه های بید مشکی

دست من می گشت رنگین

از تمشک سرخ و مشکی

می شنیدم از پرنده

داستان های نهانی

از لب باد وزنده

رازهای زندگانی

هرچه می دیدم در آن جا

بود دلکش ، بود زیبا

شاد بودم ، می سرودم

روز ، ای روز دل آرا

داده ات خورشید رخشان

این چنین رخسار زیبا

ور نه بودی زشت و بی جان

این درختان ، با همه سبزی و خوبی

گو ، چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان

روز ، ای روز دل آرا

گردل آرایی است ، از خورشید باشد

ای درخت سبز و زیبا

هرچه زیبایی است ، از خورشید باشد

 اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره

آسمان گردیده تیره

بسته شد رخساره ی خورشید رخشان

ریخت باران ریخت باران

جنگل از باد گریزان

چرخ ها می زد چو دریا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

برق چون شمشیر بران

پاره می کرد ابرها را

تندر دیوانه غران

مشت می زد ابرها را

روی برکه مرغ آبی

از میانه از کرانه

با شتابی

.چرخ می زد بی شماره

گیسوی سیمین مه را

شانه می زد دست باران

 بادها با فوت ، خوانا

می نمودندش پریشان

سبزه در زیر درختان

رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان

جنگل وارونه پیدا

بس دل آرا بود جنگل

به چه زیبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

بس گوارا بود باران

به چه زیبا بود باران

 می شنیدم اندر این گوهر فشانی

رازهای جاودانی ،پندهای آسمانی

- بشنو از من کودک من!

پیش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تیره ، خواه روشن -

هست زیبا ، هست زیبا ،هست زیبا

 

 "گلچین گیلانی" 

 

دسته ها : بارانه
سه شنبه 17 9 1388

 

 

به نام هستی بخش

 

می دوم خیس توی خیابان

 

می سپارم خودم را به باران

 

می زنم خسته از شهر بیرون

 

گامی آهسته ، گامی شتابان

 

مقصدم را نمی دانم امشب

 

دیگر اما مهم نیست چندان !

 

پشت سر هو...هوی...زوزه ی باد

 

پیش رویم صفی از چناران

 

پا به پای غمت می سرایم

 

دفتری نغمه های پریشان

 

رفتی اما نگاهم به راهت

 

سوسویی می زند سخت لرزان

 

این غزلواره تقدیم چشمت

 

 یادگار شبی زیر باران.

                                                   "محمد حسین انصاری نژاد" 

دسته ها : بارانه
پنج شنبه 28 8 1388
X