صفحه ها
دسته
....
يادياران قديمي نرود از دل تنگ...
دوستان نازنينم
مداحی
سایت
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 715307
تعداد نوشته ها : 1349
تعداد نظرات : 1772

Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 

اول خدا

 

 

مثل نامه اي ولي

توي هيچ پاكتي

جا نميشوي

جعبه جواهري

قفل نيستي ولي

وا نمي شوي

مثل ميوه خواستم بچينمت

ميوه نيستي،ستاره اي

از درخت آسمان جدا نمي شوي

***

من تلاش مي كنم بگيرمت

طعمه مي شوم ولي

تو نهنگ مي شوي

مثل كرم كوچكي مرا تند و تيز مي خوري

تور مي شوم

ماهي زرنگ حوض مي شوي

ليز مي خوري

***

آفتاب را نمي شود

توي كيسه اي

جمع كرد و برد

ابر را نمي شود

مثل كهنه اي

 توي مشت خود فشرد

آفتاب 

توي آسمان 

آفتاب مي شود

ابر هم بدون آسمان فقط

چند قطره آب مي شود

پس تو ابر باش و آفتاب

قول مي دهم كه آسمان شوم

يك كمي ستاره روي صورتم بپاش

سعي مي كنم شبيه كهكشان شوم

***

شكل نوري و شبيه باد

توي هيچ چيز جا نمي شوي

تو كنار من،كنار او،ولي

تو تويي و هيچ وقت ما نمي شوي

 
"عرفان نظرآهاري"

 

 

دسته ها : شعر - عرفان خانم
سه شنبه 10 12 1389

 

اول خدا

 

عشق شیر شد

آهوی دل مرا که دید.

آهو از میان سینه ام رمید

هی دوید و هی دوید و هی دوید...

شیر آخرش ولی به او رسید

آهوی دل مرا درید!

                                                            " عرفان نظر آهاری "

 

شنبه 30 11 1389

 

اول خدا

 

                 http://qaribi.ir/wp-content/uploads/2008/12/740-225x300.jpg

 

 

زیر گنبد کبود


جز من و خدا


کسی نبود


روزگار


رو به راه بود

هیچ چیز


نه سفید و نه سیاه بود

با وجود این


مثل اینکه چیزی اشتباه بود

 

 


زیر گنبد کبود


بازی خدا


نیمه کاره مانده بود

واژه‌ای نبود و هیچ کس


شعری از خدا نخوانده بود

 

 


تا که او مرا برای بازی خودش


انتخاب کرد


توی گوش من یواش گفت:


تو دعای کوچک منی

بعد هم مرا

مستجاب کرد

 

 


پرده‌ها کنار رفت


خود به خود

با شروع بازی خدا


عشق افتتاح شد

 

 


سالهاست اسم بازی من و خدا

زندگی است

هیچ چیز مثل بازی ما


عجیب نیست


بازی که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

 

 

با خدا طرف شدن


کار مشکلی است


زندگی


بازی خدا و یک عروسک گلی است!

 

 

"عرفان نظر آهاری"

 

                 

 

دسته ها : شعر - عرفان خانم
يکشنبه 19 10 1389

 

 اول خدا

 

 

 

                            
                             
                            
گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟
 
 تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن …
خدا هیچ نگفت .

گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم .
 دنیا را کثیف می کنم .
 
آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است .
 
خدا هیچ نگفت .

گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها .
 مال من نیست .
 

خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست .

 
خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست .
 
 اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است .
 

دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد .
 
ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز
 
 دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .

مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد .
 
 زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند .
 
 زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، زیباست .
 
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست .

حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش .

قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.
                                                                                                                                     " عرفان نظر آهاری "
 
دسته ها : حکایت - عرفان خانم
يکشنبه 28 9 1389

 

اول خدا

 

خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم


خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم

خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته

خدایا! کمک کن
که پروانه ی شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد

خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت

 

                                                     " عرفان نظر آهاری "


دسته ها : شعر - عرفان خانم
چهارشنبه 17 6 1389

 

اول خدا

 

تو چه ساده ای و من ، چه سخت

 

تو پرنده ای و من ، درخت.

 
آسمان همیشه مال توست

 
ابر، زیر بال توست


من ، ولی همیشه گیر کرده ام.


تو به موقع می رسی و من،


سال هاست دیر کرده ام.


***


خوش به حال تو که می پری!


راستی چرا


دوست قدیمی ات _ درخت را _


با خودت نمی بری؟


***


فکر می کنم 


توی آسمان


جا برای یک درخت هست.


هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را 


روی ما نبست.


یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار


یا مرا ببر


توی آسمان آبی ات بکار.


***


خواب دیده ام


دست های من

 
آشیانه ی تو می شود.


قطره قطره قلب کوچکم


آب و دانه ی تو می شود.


میوه ام:


سیب سرخ آفتاب.


برگ های تازه ام:


ورق ورق


نور ناب.


***


خواب دیده ام


شب، ستاره ها


از تمام شاخه های من


تاب می خورند.


ریشه های تشنه ام


توی حوض خانه خدا


آب می خورند.


***


من همیشه 


خواب دیده ام، ولی ...


راستی ، هیچ فکر کرده ای


یک درخت 


توی باغ آسمان


چقدر دیدنی ست!


ریشه های ما اگرچه گیر کرده است


میوه های آرزو، ولی

 

رسیدنی ست.

 

                                           " عرفان نظر آهاری "

 

 

دسته ها : شعر - عرفان خانم
چهارشنبه 27 5 1389

 

اول خدا

 

قلب تو کبوتر است

بال هایت از نسیم

قلب من سیاه و سخت

قلب ِ من شبیه ...

بگذریم !

دور قلب من کشیده اند

یک ردیف ِ سیم خاردار

پس تو احتیاط کن

جلو نیا ، برو کنار

توی این جهان ِ گُنده ، هیچ کس

با دلم رفیق نیست

فکر می کنی

چاره ی دلی که جوجه تیغی است ،

چیست ؟!

مثل یک گلوله جمع می شود

جوجه تیغی ِ دلم

نیش می زند به روح ِ نازکم

تیغ های تیز ِ مشکلم

راستی تو جوجه تیغی ِ دل ِ مرا

توی قلب خود راه می دهی ؟

او گرسنه است و گمشده

تو به او پناه می دهی ؟

باورت نمی شود ولی

جوجه تیغی دلم

زود رام می شود

تو فقط سلام کن

تیغ های تند و تیز او

با سلام تو

تمام می شود ...

                                                 " عرفان نظر آهاری "

 

دسته ها : شعر - عرفان خانم
سه شنبه 22 4 1389

 

 اول خدا

 

آی خورشید
 با گچ نور بنویس
 چون زیر این گنبد گرد وکور و کبود
 آدمیزاد هرگز دانش آموز خوبی نبود
سالها پیش ازاین

زیریک سنگ گوشه ای از زمین

من فقط یه کمی خاک بودم همین

یک کمی خاک که دعایش

پرزدن آن سوی پرده ی آسمان بود

آرزویش همیشه

دین آخرین قله ی کهکشان بود

خاک هرشب دعا می کرد

ازته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخردعایش اثرکرد

یک فرشته تمام زمین راخبرکرد

وخدا تکه خاک را برداشت

آسمان را درآن کاشت

خاک را

توی دستان خود ورز داد

روح خود رابه او قرض داد

خاک

توی دست خدا نورشد

پرگرفت اززمین دور شد

راستی

من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم

پس چراگاهی اوقات

اینهمه ازخدا دور هستم
                                           " عرفان نظر آهاری "
دسته ها : شعر - عرفان خانم
شنبه 8 12 1388

 

اول خدا

 

قلب من قالی خداست

تا رو پودش از پر فرشته هاست

پهن کرده او دل مرا

دراتاق کوچکی درآسمانخراش آفتاب

برق می زند

قالی قشنگ و نو نوار من

از تلاش آفتاب

شب که میشود خدا

روی قالی دلم راه می رود

ذوق می کنم گریه می کنم
اشک من ستاره می شود

هر ستاره ای به سمت ماه می رود

یک شبی حواس من نبود

ریخت روی قالی ام

شیشه ی مرکب سیاه

سالهاست مانده جای آن

جای لکه های اشتباه

ای خدا به من بگو

لکه های چرک مرده را کجا

خاک می کنند ؟

از میان تار وپود قلب

جای جوهر گناه را چطور

پاک می کنند ؟

آه ...

آه از این همه گناه و اشتباه

آه نام تو است

آه بال میزند به سوی تو

کبوتر تو است

قلب من دوباره تند تند می زند

مثل اینکه باز هم خدا

روی قالی دلم قدم گذاشته

در میان رشته های نازک دلم

نقش یک درخت ویک پرنده کاشته

قلب من چقدر قیمتی است

چون که قالی ظریف و دست باف او

این پرنده ای که لای تار و پود آن نشسته است

هد هد ی است

می پرد به سوی قله های قاف دوست

                                                                 " عرفان نظر آهاری "

 

دسته ها : عرفان خانم
جمعه 30 11 1388

 

 

اول خدا

 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

وهی آگهی دادم این جا و آن جا

وهر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

وهی این و آن سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعاً اتاق دلم را تماشا نکرد!

دلم قفل بود ، کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت : چرا این اتاق ، پر از دود و آه است ؟!

یکی گفت : چه دیوارهایش سیاه است!

یکی گفت : چرا نور این جا کم است ؟

و آن دیگری گفت :

 وانگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است!

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا تو قلب مرامی خری؟

و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه  پشت خود ، بست !

ومن روی آن در نوشتم :

ببخشید دیگر برای شما جا نداریم!

از این پس به جز او ، کسی را نداریم.

 

                                                          "عرفان نظر آهاری"

 

يکشنبه 25 11 1388
X